داستان

در یکی از روزها تنها پسری زندگی می کرد که معنای عشق را یاد گرفته بود و برای عشق نه زندگی بلکه تمام وقت خود را برای او می گذاشت .

در این زمان عمر آن تمام شد و از او سوال آمد که عمر خود را سر چه به تمامی شد .

گفت آن کس که معنی عشق را نداند چه توضیح که عمر خود را برای او تمام کردم .

ندا آمد که آیا در این دنیا که عمر خود تمامی ندارد حاضری گفت : آری

چون عشق وقت نمی شناسد

سپس ندا آمد که برو در بهشت و منتظر معشوغه خود بمان

گفت : من بدون او به هیچ جا پا نمی گذارم .

باز ندا آمد : چرا .

گفت : بهشت بدون او برایم هیچ

ندا آمد برو او در نزدیکی توست

سپس رفت ولی به شرطی که اونیامد برگردد .

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام علیکم -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- ------*♥*♥*♥*♥*♥*----- -------- *♥*♥*♥* -------- ----------- *♥* ----------- ┐───────────────────────────────────────────────────┌ │ امام حسین علیه السلام فرمودند │ │ فردی که در نافرمانی خدا بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانی ها به او رو می آورد │ │ بحار الانوار، جلد 3 صفحه 397 │ ┘───────────────────────────────────────────────────└